ماستالا

چرم دوزی

موضوع : | بازدید : 63 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

اهای گلابتون. ابرو کمون...

سایه جانم نمیدونم هنوز اینجا رو میخونی یا نه.

هر روز حسرت میخورم که چرا همون روز ادرستو نگرفتم یا بلافاصله با شماره خونتون تماس نگرفتم. یا شماره اقا رضا رو نگرفتم. 

اسمسامو میخونی؟ هر اسمسی بیاد واسم میفرستم واست که مبادا فکر کنی بیادت نیستم. اگه ی وقتی اسمس نیومد بدون اسمس جدید نداشتم. خیلی اوقات با اینکه میدونم جواب نمیدی اما بازم بهت زنگ میزنم.

مهربونم... یه خبر. یه کامنت. یه ایمیل. یه اس مس خالی. یه میس کال واسه من کافیه. به اندازه تموم دنیااااااااااا خوشحال میشم. هیشکیییییییی ازت خبر نداره. همه منتظر من هستن چیزی بهشون بگم.

منتظرم سلامتی کاملتو بدست بیاری و قلب مهربونت منظمتر از همیشه بتپه :* :* :* :ایکــــــــــــــــــس

موضوع : | بازدید : 60 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

تبلدانه

دیروز زی زی یواش تو گوشش گفت... باران هم یواش تکرار کرد.

امروز همش تبلد تبلد میخوند. میگفتم امروز چقد تولد تولد میخونی مگه تولد کیه؟ میگفت مَیَم...هر از گاهی میومد دو طرف صورتمو با دستای ظریفش میگرفت و محکممم میبوسیدم. وقتی میخواد محکم ببوسه سرشو چپ و راست میبره میاد سمت صورت. حالا ممکنه قبل یا بعد از تماس با صورت بوسشو تقدیم کنه:دی

گونه هام لمس لبای کوچک و خیسشو دوست داره...

و چقد لذت بخش بود واسم شنیدن شعر تکراری که همیشه روزی هزار بار میخوندش. امـــــــا امروز فقط برای من خوندش. چقد لذت بردیم از با هم بودن صبحمون. با دو تا شمع اینقد شعر خوندیم و خندیدیم و رقصیدیم... حتی واسه شمع ها چشم چشم دو ابرو هم خوندیم. اخه مهربان بانو دو شمع گرد و کوچک رو مثل دو چشم درشت و روشن میدید... ما هم از نگاه او دیدیم...

موضوع : | بازدید : 56 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

واکسن 18 ماهگی

امروز کامنتی دیدم که از مادری.

نوشته بود تجربیات واکسن خیلی به درد ما خورد.

یه لینک به موضوعات اضافه کردم به نام واکسن ها.

واکسن 1 سالگیش رو زیاد یادم نمیاد جایی هم چیزی ننوشتم ازش. باز چک میکنم اگه نوشته بودم حتما تایپ میکنم...


اما بگویم از 18 ماهگیش. همون واکسنی که همه میگن خیلی بده و بدترین واکسن هاست...البته واسه هر کسی متفاوته اما واسه باران ما بهترین واکسنش بود. رفته بودیم شیراز پیش مادرم. یکی دو روز بعد از رسیدن سریع رفتیم واکسنش رو زدیم. شاید شوق و ذوق زیاد اونجا رو داشت یا بودن کنار مادرم. دائما در حال بازی بود. محیط اشنایی که خیلی وقت ندیده بودتش... حال ظاهریش من که بی حالی و کسالتی ندیدم توش. تب هم نکرد فقط دمای بدنش کمی بالا رفت ان هم نه در حد خیلی زیاد. شاید نیم درجه...

چقد که قبلش ترسونده بودنم از این واکسن. فعلا که واکسنا تموم. اما باعث شد این ذهنیت رو درباره واکسن پیدا کنم که اصلا برای خودمون سختش نکنیم و خیلی عادی برخورد کنیم. ممکنه مثل واکسن باران هییییچ ناراحتی و اذیتی پیش نیاد...

واکسن 18 ماهگی باران 2-3 آذر زدیم. 1 آذر رفته بودیم شیراز...

موضوع : | بازدید : 64 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

بوی خوش نوزادی

هوای اینجا بوی نوزادی باران رو میده.

امروز از شامپو بدن نوزادیش واسه حمامش استفاده کردم. بوی نوزادیشو میداد. بوی اینجا رو میداد. دیگه از اون شامپو بدنه نمیگیرم. از اون لوسیون هایی که اون موقع استفاده میکردم رو نمیگیرم. دلم میخواد اون بو ها مختص همون دوران باشه. مختص روزهای خوب اینجا.

موضوع : | بازدید : 69 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

چشمهایش...

چون اینجا خواننده به نسبت بیشتری داره لینکهای مهم رو تو این وبلاگ میذارم...


اینجا رو ببینید. اگه میتونید تو وبلاگتون بذارید. مبلغ کمکی مهم نیس. هر چقد کم. اگه میتونید کوتاهی نکنید.حتی 10 هزار تومان. برای یک ثانیه خودتون رو جای پدر و مادرش بذارید...

موضوع : | بازدید : 59 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

<no title>

مادران و پدران گرامی

اول اینجا( ساز نارنجی مهسا عزیز) رو ببینید...


حالا اینجا( خانه کودک برج میلاد)...

موضوع : | بازدید : 64 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

<no title>

پرونده اینجا هم کامل بسته شد.

56-57 تا پست ثبت موقت داشت که اکثرشو تکمیل و ثبت کردم. بعضیاشم ایمیل کردم به میل دخترم. بعضی هاشم تو یه فایل ورد واسه خودم نگه داشتم. بعضیاشم حذف کردم...


باران بانو

موضوع : | بازدید : 57 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

سی و یک اردیبهشت

این یک پست نیست. یک اتفاق خیلی مهم است. یک خاطره ست. یک واقعه عظیم است.

یک تولد است..

ادامه دارد...خیلی ادامه دارد...کم کم اضافش میکنم...

--------------------------------

الان من در حال خوردن یه بسته بزررررگ چوب شورم... مهمونا خوابن. باران هم. من در تاریکی نشستم از شب تولد دخترم لذت میبرم با خوردن چوب شور...

امسال نمیخواستم واسه باران تولد بگیرم. اما برنامه های دیگه ای داشتم که فعلا هیچ کدومش عملی نشده. اگه شد بعدا میگم. اما بعد از رفتن مهمونا یه تولد مادر و دختری باحال میگیریم. تازه باباشم راه نمیدیم. بهله...

خوب بریم سر موضوعایی که میخواستم بگم:

-------------------------------

چند ساعتی از باشکوه ترین لحظه عمرم گذشته بود . از اون بی حالی خیلی زیاد در امده بودم.خیلی بهتر بودم که به افسون و سایه و زهرا و سنا(سمانه) و زهره و اذر اس مس زدم:

باران امد.باران با درد امد. باران در اب امد. ساعت 15:35 باران امد. (یه چیز تو همین مایه ها بود...دقیق یادم نیست)

زهرا: باران امد. باران خوش امد. باران اردیبهشتی شد. ایشالله قدمش مبارک باشه. تبریک میگم با جیغ و هوراااااااا

سایه: اااااااییییییییییییی جانم... الههههههههههی فدای تو و بارانم بشم...وووواااااییییییی... اگه بدونی الان خونه ما چه خبره... انگار بچه خواهرم بدنیا امده...وای خدااااجوووونم شکرررررت... شکررررر... خیلی خوشحالمممم...عزیزمممممم.قربووووووونت برمممممم.بوووووووسسس...بوسسسسسس

اذر: سلاااااام. به سلامتی.قشنگم،باران با امدنش رحمتی میشه واسه دلهای خستمون.الان خسته ای من فردا زنگ میزنم.

افسون:فردا دارم میرم مشهد انشالله برگشتیم میام پیشت.خیلی مراقب خودتون باشین.سلام برسون از طرف من خدافظی کن از محمود.

سمانه: شما ببخشید، خیلی ذوق زده شدم خواستم تبریک بگم،یه وقت دیگه زنگ میزنم انشالله که قدمش خیر باشه، زیر سایه شما و باباش بزرگ بشه راستی اسمشم خیلی قشنگه:)

(سمانه و افسون زنگ زدن که من جواب ندادم و اس دادم که عذر میخوام الان نمیتونم صحبت کنم)

خدا میدون که این اس مسها رو چند بار اون شب خوندم ...یه حسی بود...عجیب دوسشون داشتم و دارم... بعد دوباره خوابم نمیبرد واسه سایه و زهرا و افسون اس دادم که

: اینجا همه چیش خوبه فقط انترنت نداره. (یه چیزای دیگه هم گفته بودم که یادم نیس)

افسون: دیگه باران امده بازی بهتر از این میخوای؟ایشالله زودی خوب میشی:*

زهرا: عزیزم حق داری:)) باران پیشته؟ چند کیلوشه؟ خوشکله؟

سایه: الهههههههههههی عزیز دلممممممممممم... ایشالله فردا سرحال و قبراق میای خونه... فدات شممممم

زهرا: ماشالله. پس خوشگله. اینقد دلم میخواد ببینمش

زهره (انگار تازه از خواب بیدار شده بود:دی):گلم دعا میکنم سلامت وضع حمل کنی.خدا کمکت میکنه


(اس مس ها رو هنوز پاک نکردم و نگه داشته بودم که تو وبلاگ واسه بارانم ثبت کنم... میخواستم تو سالروز تولدش بنویسمشون. اس امسها به ترتیب رسیدن به دستم بود)

(چون میترسم بپره کم کم ثبت میکنم...ادامه دارد...فعلا چوب شور نمیخورم تشنم میشه. نمیتونم برم اب بخورم:دی..اما همچنان تاریکه و باران خواب. مهمونا هم صداشون نمیاد.خوابن حتما)

----------------------------

بخاطر وقفه پیش امده پوزش میخوام...باران بیدار شده بود...الان12:31 شبه. باران رو دو ساعت پیش حمام دادم و فردا واکسن یک سالگی رو نوش جان میکنه. صبح میانترم سنجی داشتم.سنجی درس سختیه. صبح محمود رفت کار.دیشب سردرد عجیبی گرفته بودم و امروز هم. باران دیشب درست نخوابید و ساعت 5 بیدار شد و چنان گریه ای سر داد انچنانی.طفلک بینیش گرفته بود و نمیتونس درس نفس بکشه.نمیذاشت تمیز هم بکنیم. فک کنم کمی سرما خورده... پیام بازرگانی تمام بریم سر ادامه ماجرا...

----------------------------

واسم خیلی عجیب بود. امروز رو خیلیها یادشون بود. کلی تماس و اس مس تبریک داشتم...همین زارا( دیوار کوتاه تر از اون سراغ ندارم:دی) تولد خودمو یادش نبود.صبح زنگ زده بخاطر تولد باران. زارا و این کارا..عجیب بود:دی

اولین نفر مریم مادر معین و اوین بود سر کلاس بودم یه ربع به 9 بود:سلام مریم جون.تولد باران نازم مبارک. ایشالله زیر سایه پدر و مادر سلامت و شاد باشه:*:*

مریم(خانم میثم): سال روز شکفتن عاشقانه ترین و زیبا ترین گل زندگیت، مبارک نازنینم.

ارزو(از بچه های تولد ارام): تولد باران مبارک.

ساعت 3:35 هم که ما خواب بودیم و گوشیم هم خاموش که بعد اس مس محمود رو دیدم: ساعت 3:35 تولد قلبم مبارک.

تو نت هم که فراووووون....

از همگی بی نهایییییییییت سپاسگذارم

----------------------------------------

وای چقد پست طولانیی شد:دی...

خوب دیگه خستم شد از تایپ:دی . سریع دفتر این وبلاگ رو هم ببندیم که دیگه انگاری وقتشه(اوهوم اوهوم)

چند ماه پیش بنا به دلایل خیلی زیادی میخواستم وبلاگ رو ببندم اما نخواستم نسنجیده عمل کنم و به خودم تا تولد باران فرصت دادم. چون اینجا رو دوست داشتم ...خیلی زیاااااد... با چند نفری صحبت کردم بعضی میگفتن کار خوبیه(با توجه به دلایلم) بعضی ها هم میگفتن نههههه... تازه وبلاگت طرفدار پیدا کرده(از جمله همین زارا:دی). باز فکر کردم فکر کردم خلاصه خیلی فکر کردممممم تا نهایتا تنهایی این تصمیمو گرفتم که یه باران بانویی بسازم با سبکی یکم متفاوت تر... ناسلامتی دخترم از نی نی بودن در امده...

و این اخرین پست اینجا ست.

پست ثبت موقت زیاد دارم شاید کم کم تکمیلشون کردم و با همون تاریخ ها ثبتشون کردم...شاید هم نه...

به هر حال تصمیم نهایی رو خود دخترم خواهد گرفت که چه بر سر این وبلاگ بیاره. بخواد شیفت و دیلت و ناک اوتش کنه. بخواد همینجوری نگهش داره. بخواد ادامه ش بده.



روزهاتون اردیبهشتی. تنتون سالم. دلتون شاد. لبتون پر خنده.

موضوع : | بازدید : 101 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

سخنی با بنی ادم 6

ای بنی ادمممم

تو فکر این نباش که مخاطب و دلیل اصلی نوشتن سخنی با بنی ادم ها کیست و چیست... اصل موضوع رو بچسبببب...

موضوع : | بازدید : 64 | تگ ها :
+ نوشته شده در  شنبه 13 مهر 1392ساعت 18:13 توسط مانی 

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 62 صفحه بعد
 

ایجاد وبلاگ

سفارش تبليغات
آژانس هواپيمايي | تور کیش | سامانه پیامک رایگان | تور تايلند | دانلود آهنگ جديد | خريد عطر زنانه | خدمات طراحي وبسايت | جواز تاسيس | تور استانبول | پایه چراغ | ثبت کانال تلگرام | فلزياب و طلاياب | تور دبی| تور گرجستان | دستگاه بنر | اشعار سعدی | ویزای شینگن | مدل لباس | وقت سفارت | دستگاه چاپ بنر | سايت صنعت ايران | دستگاه برش ليزري | فلزياب | مدل لباس | انواع عطر | قيمت پروژکتور | مهاجرت به کانادا
X
تبليغات